هرچه بود تاریکی بود و ظلمت و سیاهی و شب
که چادر خویش را بر هستی‌مان گسترده بود.

از خویش نومید و از من تهی شده بودیم

که ناگهان بارقه‌ی امیدی، روشنای خیره‌کننده‌ای،
دست نوازشی،‌ لبخند محبتی، آغوش گرمی

و صدای آشنایی از آن سوی خوبی‌ها ما را به خویش فراخواند.

صدای زیبای حسین(ع) که درهستی پیچید و پشت هفت آسمان را لرزاند.


شگفتا او به یاری ما آمده بود ولی فریادش بلند بود که:
" هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرنی؟"

آیاکسی هست مرا یاری کند؟ او جسم و جان زخمی‌مان را التیام می‌داد ولی صدا می‌زد:


"هَل‌ْ من مُعینٍ یُعینُنا لِوَجهِ الله؟"

آیا کسی هست برای خدا به یاری ما برخیزد؟

او محافظ همه‌ی حریم‌ها و حرم‌های ما شده بود اما می‌گفت:

هَلْ من ذابٍ یَذُبُّ عن حَرَمِ رسولِ الله؟
آیا کسی هست ازحریم حرم رسول الله دفاع و پاسداری نماید؟

مانده بودیم چگونه پاسخش بگوییم؟

با کدام زبان؟

با کدام بیان؟

با کدام عمل؟

نصرت او عمل می‌خواست، حمایتش، شمشیر آخته می‌طلبید،


دفاع از حرمش بصیرت می‌خواست و تیزبینی.


دست به سینه رو به سویش ایستادیم، رو به کربلا،

رو به وعده‌گاه عاشقان، آن‌جا که فردا قبله خواهد شد.

دست‌های‌مان را گرفت و آسمانی‌مان نمود

و همه‌ی وجودمان را از محبت خویش سرشار کرد.

از آن روز با شکوه سال‌ها می‌گذرد

و ما هر روز به عشق دیدارش و به امید هم‌رکابی بافرزند منتقمش
مهدی(عج) چشم به ثانیه‌‌های انتظار دوخته‌‌ایم و ورد زبانمان این است

که: "حبیبی یا حسین"